اندکی تند قدم بردارید ...

با سلام ای آقا، شبتان مهتابی.

روز میلاد شما در پیش است . عرض تبریک آقا ...

و کمی بی‌تابی ...

چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد! کوچه ها منتظرند ...

دشت‌ها حوصله‌ی سبزه ندارند دگر، پس چرا دیر آقا ؟! ...

ای نفس‌ها به فدای کف نعلین شما ! ...

اندکی تند قدم بردارید

***

آری شاید این جمعه بیایی، شاید ....

روزها را به امید آنکه نگاهت فردا، بر پهنای آسمان درخشیدن گیرد، به شب‌هایم گره می‌زنم و دست بر دعا انتظار فردایی را می‌کشم که از حریم امن خویش درآیی و دلدادگان دیرینه‌ات را با آب زلال مهربانی‌ات سیراب کنی.

هر شب که ماه بر آسمان می‌افتد‏، غمی دلگیرتر از همیشه تمام وجود عاشقانت را می‌گیرد و امید دیدنت باز حماسه‌ی شاعرانه می‌آفریند و شعر هجران، به شعر انتظار تبدیل می‌شود و شاعر چشم‌هایت در میان ابیات ترک‌خورده‌اش به دنبال شما می‌گردد. شاعران انتظار، در غم هجرانت غزل‌ها را جامه‌ی امید می‌پوشند و الهه‌های شعرشان هر لحظه به امید وصالی بزرگ‏، در آسمان آبی دلدادگی به رقص درمی‌آیند.

راستی تو از طلوع کدامین خورشید جمعه سر بر خواهی آورد و از میانه کدامین آدینه، دست مرا خواهی گرفت. من قرن‌هاست که انتظارت را می‌کشم. بی‌آنکه دیده باشم‌ات، از تو خاطره‌ها دارم و بی‌آنکه دست‌هایت را گرفته باشم‏، دست‌هایم بوی تو را می‌دهند. تو را نادیدن ما اگر غم نباشد‏، مرا نادیدنت تنها غمم هست.

حکایت مرا از زبان تمام عاشقانی بپرس که با امید دیدارت، راه دیار دیگر را در پیش گرفتند و‌ عاشقانه‌هایشان را به سوی سرزمین دیگری روانه کردند. این حکایت من و تمام آنهایی است که روز و شب را با نامت پیوند می‌زنیم و لحظه‌ها را می‌شماریم تا شاید به آدینه ‌موعود برسیم.

راه‌ها در تمام قرن‌ها به نام تو، خود را در پهنه زمین می‌کشند و تا آنجا می‌روند تا نام و نشانی از تو بیابند. تو نشانی تمام زخم‌های کهنه‌ای هستی که شیعه در تار و پود تاریخ خود ‌جا داده است. تو نشانی تمام لبخندهای فردای منی. راستی که ‌لبخند تو‏ ‌جاودانگی است و حیات دوباره‌ای که بشر را به سوی یک آرمان‌شهر رهنمون خواهد کرد. و من به آن آینده روشن دل بسته‌ام. آینده‌ای که همگان انتظارش را می‌کشند و آن را باور کرده‌اند.